تبليغاتX
داستان نوشته نشده
شاهین، پسر اصغر آقا و ماندانا خانوم داشت هوار میکشید:
" توپو بده هاشم..."
وقتی هم که دید هاشم همینطور داره روپا میزند انگشتش رو به طرفش دراز کرد:
" توپو میدی یا بیام[...]  میزنم[...]  بلایی سرت میارم که[...]  خونوادتو[...]"
صغرا، دختر همسایه با رفیقش داشتن از مدرسه بر میگشتن. صدای هاشم رو شنید:
" وای عزیزم شاهین رو میبینی... قربونش برم، چقدر بزرگتر از سنشه..."
یک ساعتی از گرد و خاک نگذشته بود که اصغر آقا و بقیه بزرگترها اومدند و جداشون کردن. وقتی اصغر آقا شاهین رو کشون کشون آوردش توی خانه، اولش چند تا پس گردنی بهش زد. بعد از قیافش که فهمید هنوز تنبیه نشده، گرم هم شده بود، چند تا اردنگی هم نثارش کرد. بعد هم از مزیتهای اخلاق براش گفت. که نباید فحش بده یا دعوا کنه، باید فرهیخته باشه، دنبال پیشرفت باشه، روزنامه هم بخوانه، به کلاس زبان هم بره...
ماندانا خانوم وسط حرفهای اصغر آقا اومده بود خونه که اصغر آقا تموم کرد. چادرش رو انداخت، شوهرش رو بوسید و با پلاستیک سیب زمینی رفت توی آشپزخونه. از همونجا گفت:
" اون ماساژور رو که میخواستم نداشت..."
صدایی که نیامد بلندتر گفت:
" با مهری تمام پاساژ رو گشتیم... نبود."
و شروع کرد یه آهنگ از بنان رو زمزمه کردن.
صدای تلفن اومد. شاهین پرید و تلفن رو برداشت:
" سلام صغرا... عزیزم، چطوری؟ اِ... تو دعوا رو دیدی... چی؟ خوب ما اینیم دیگه... زورم هم که دیدی چقدر زیاده..."
و خندید. اصغر آقا هم که داشت رد میشد سلام رسوند.
بعد از تلفن اصغر آقا یه پس گردنی بهش زد و گفت:
" دیگه نبینم با یه دختر پشت تلفن حرف بزنی"
ماندانا خانوم هم که داشت جلوی آیینه آرایش میکرد گفت:
" پدر دختره رو در میارم"
و بعد به اصغر آقا نگاه کرد:
" یادته... اون روزا... وای که چه روزایی بود!!!"
...

اگه منتظرین آخر این داستانو بفهمین، باید بگم نفهمیدین چی میخوام بگم.

.................................................................................


یه مثال میخوام بزنم.
فرض کنین روابط اجتماعیتون خوب نیست. ولی یه موسیقیدان برجسته این. عاشق موسیقی و صاحب نظر.
فقط اشکال کارتون اینجاست که گاهی بدجور احساس تنهایی میکنین. پس به این نتیجه میرسین که روابط اجتماعیتون رو باید بهتر کنین.
بعد از یه مدت میبینین به موسیقی به عنوان یه ارزش دیگه مثل قبل اهمیت نمیدین.
به موسیقی به عنوان یه ارزش...
یا مثلاً ...
یا ...
.
.
.

 

به طور کلی معتقدم زندگی پر از پارادوکسهاییه که گاهی باید فقط یه چیز رو انتخاب کنیم.

همین...

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1387/09/25 و ساعت 21:40 |
چند ماه پیش توی پارک با یکی از دوستان بودم که یه نفر کاملاً تصادفی باهامون آشنا شد. (سوءتفاهم نشه...) حدوداً ۴۰ ساله و چیزی که ازش خیلی واضح یادمه دندونهای داغونش بود. ۲،۳ ساعتی حرف زدیم. خیلی شاکی بود، خیلی. از اونهایی که به زمین و زمون فحش میداد. همشم مسئول تمام بدبختیها و حتی سوراخ شدن لایهء اوزون و بدی آب وهوا رو زیر سر یه گروه خاص می انداخت.

یه حرفی ازش یادم نمیره، چون خیلیها رو شنیدم چنین حرفی میزنن.

گفت "الان روزگار سیاهه... بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست"

میخواستم سرش رو با دوتا دستام بگیرم. بیارمش نزدیک خودم. بهش خیره بشم و خیلی تأثیرگذار بگم "هست... بالاتر از سیاهی هم رنگی هست"

اگه اینجوری فکر نمیکرد همجنس بازم، برای  تأثیرگذار بودن حتماً این کار رو میکردم.

کلاً گفتم که بگم اوضاع از اینی که هست بدتر هم میتونه بشه. محض رضای خدا، فکر نکنیم دست روی دست بزاریم بدتر نمیشه...

روز دانشجو مبارک...

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/09/17 و ساعت 17:53 |
بعضی وقتها ذهن من که پرواز میکنه به سختی میتونم بگیرمش. گاهی اوقات هم که میگیرمش احساس میکنم یه پروانه رو گرفتم، میمیره...

 پرواز اول:

یکی از سختترین کارها تو دنیا حرف زدن از تنهائیه، ویکی از سختترین کارها توی تنهایی، فراموش کردن تنهائیه...

پرواز دوم:

توی تنهایی بهتر فکر میکنم...

پرواز سوم:

وقتی مینویسم حتماً باید تنها باشم...

پرواز چهارم:

خلاقیتم توی تنهایی بیشتر رشد میکنه...

پرواز پنجم:

ترجیح میدم آدمها توی تنهایی همدیگه رو بشناسن...

پرواز آخر:

نمیخوام تنها باشم!!!

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1387/09/13 و ساعت 13:40 |
گویا مشکلی پیش اومد که امیدوارم حل شده باشه...

رو حسابش الان باید بشه رفت تو وبلاگم...

مجبور شدم وبلاگ رو حذف کنم و دوباره بسازمش. برای همین نظرات دوستان به لقاء الله پیوست.

عذر مرا بپذیرید...

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/09/10 و ساعت 12:34 |

بعضی موقعهاست به شدت نیاز به یه کلید دارم که وقتی میزنمش ذهنه داغ کردم خنک بشه.

یه مشکل هست. اون کلید کجاست؟

به این نتیجه رسیدم که هر موقعیتی ممکنه یه کلید خاص بخواد. ولی یه چیزی پیدا کردم (البته برای خودم) که اغلب وقتها جواب میده.

بنویسم. داستان بنویسم. برای من واقعاً جواب میده. داستان کوتاه که دوست دارم کلی دربارش بحرفم. ولی بی خیال... حتی یه راه دیگه هم تو همین مایه ها هست (بازم برای خودم)

اتفاقاتی که بدجور یا ناخودآگاه ذهنمو درگیر کرده رو تو قالب اسم داستانی که بعداً یا نوشته میشه یا نه، بیارم. مثل    "پرواز کرگدن"  . ماجرای یه اتفاق غیر ممکن، که انتظار دارم اتفاق بیفته.

واقعاً جواب میده...

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/09/10 و ساعت 12:30 |

بدون اينکه بخوام بگم خوش آمديد و پذيراي شما هستم با آغوش باز و کارم خيلي درسته یا هزار تا چيز ديگه، ميگم،

        سلام    

اين شروع منه براي يه وبلاگ جديد. کلاً به اين خيلي اعتقاد ندارم که خودم رو قطعه قطعه کنم تا دوستان دچار کف کردگي مزمن يا برق گرفتگي از نوع ۳فاز بشن...

براي همين صادقانه مينويسم و مینویسم تا طنين صداي خودم رو در بقيه بشنوم.

راستي براي اينکه بدونين برام خیلی مهمين، سعي ميکنم تا اونجايي که ميشه طبق يه سري قالب خاص بنويسم، يکنواخت نشم، بهتر بشم... تا بد و بيراه پشت سرم نباشه. و مهمتر از اون هميشه منتظر نظرهاتون هستم.

امیدوارم خوشتون بیاد و...                  در آخر به قانونِ "تغيير جزء طبيعته" احترام ميزارم.

همين...

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/09/10 و ساعت 12:29 |