تبليغاتX
داستان نوشته نشده

همیشه این سوال تو ذهنم بوده...

 

 

ای بابا! آخه من با این دختره چجوری حرف بزنم. آخرش نفهمیدم چشه... سر سنگین، پر حرف، مهربون، بی تفاوت... چی کار کنم خدا... هیچی هم که بلد نیستم...

 لعنتی! امروز سر کار یه سوتی دادم بدجور... مهندسه یه طوری نیگاه میکرد انگار منو نمیشناسه... کارگرا هم، نمیدونم، انگار داشتن بهم میخندیدن... شایدم! یه وقت اصلاً نشنیده بود حرفمو... نکنه داشتم درست میگفتم...

 امروز هر چی صداش زدم نشنید... بر نگشت. از دستم ناراحته؟ یا نشنید؟ باید میرفتم نزدیکش، سر حرفو باز میکردم... ای لعنت به من که اینقدر بی عرضم...

 امروز منو کرده بودن سرپرست کارگاه... خیلی زوده... کلی کار داشتیم... همش شد، ولی فکر کنم یکی، دو جای کار رو گند زدم... نکنه پشت سرم بهم میخندیدن...

 های... راحت شدم... به این میگن روابط اجتماعی... چقدر خندوندمش... فقط با من بود... حرف که میزد فقط به من نیگاه میکرد... اما... فکر کنم اشتباه میکنم...

 

 دوست  دارین این شکلی باشین... یا میخواین...

 

 باهام حرف نزد. فکر کنم از من خوشش اومده، نمیدونه چه طوری ابرازش کنه. بیچاره دلواپسه و دودل.

 امروز همه تو کفم بودن. کارگره هرجوری اومد رفیق بشه راه ندادم. مهندسم فقط خیره شده بود بهم. تو کفم بود. ایول به خودم. اعتماد به نفس، کم حرف، پر جذبه. هیشکی نتونس بیاد طرفم.

 امروز صداش زدم برنگشت. روش نشده بود حتماً، خجالت میکشید. اگه بر میگشت مجبور میشد حرف بزنه، اونوقت یا صداش میلرزید یا تپق میزد، ضایع میشد... ببینم کی میاد طرفم.

 حال کردم با خودم. ای ول. امروز همه کارگاهو یه تنه گردوندم. چند تا داد وبیداد و فحش حالشونو جا آورد. اصلاً من از بدو تولد این کاره بودم.

 امروز باهام حرف زد. چقدر خندید از دستم. تابلوه، از من خوشش میاد. اونقدر که نرفت با هیشکی دیگه. فقط میخواست با من باشه.

 

 یا میخواین اینجوری باشین؟

 

.............................................................................

 

اگه مجبور باشین، واقعاً مجبور باشین، بین اولی(خدا نکنه) یا دومی (حالم بد شد) یکی رو انتخاب کنیین، کدومش میخواین باشین؟

هیچکس دوست نداره... شایدم بدتون نیاد واقعاً یکیش باشین؟! (میدونین که منظورم چیه؟)

همیشه میخواستم بدونم اگه آدما مجبور باشن، کدومشو انتخاب میکنن؟!

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/10/08 و ساعت 20:39 |