تبليغاتX
داستان نوشته نشده
تو خونه که مهمونی باشه چیزی که حال میده، حرف زدن و گفتگو و شوخی و بحث و دوست شدن و دست انداختن و بازی و نگاه کردن و شنیدن و ......... یا هرکار  دیگه ایه...

جز نوشتن. ولی از اونجایی که حس و حال این فقره جنس عجیب و غریب یه خورده ناجنسه، و تا حد زیادی بی اعتنا به موقعیت، وسط یه مهمونی نوشتنم گرفت. بدجور... ادامه ی یه داستان نیمه کاره که بنا به هزار و یک دلیل نوشته نمیشد. اگه چنین حس و حالی رو تجربه کرده باشین میفهمین چه زجری میکشیدم و البته میکشم... برای همین از این فرصتهای آسمانی باید نهایت استفاده رو کرد و من هم رفتم که استفاده بکنم. در ادامه ی داستانم نوشتم: بوی تند قهوه...

که یه خروس شدیداً بیمحل زنگ زد. یه سری مهمون جدید. و این یعنی... حس، یُخ. نمیخوام از اون حالم براتون بگم. چون یا میگین بمیرم برات یا برو بابا تو هم، که در هر دو صورت فقط به حال خودم افسوس میخورم.

به هر حال، گفتم شاید باید برم سراغ یه داستان دیگه. به این معنی که یه سوژه از خرواری که تو سرمه و باز هم میخواد اضافه بشه انتخاب کنم. این بود که شبش خواب دیدم یه فیلم کوتاه ساختم و یه داستان توپ هم دارم مینویسم. موضوع داستان رو به کل یادم نیست... ولی فیلم یه چیز کاملاً سوررئال بود. یادمه یه سری دختر داشتن فوتبال بازی میکردن و بعد یه پسر با انگشتاش آتیش روشن کرد و به همین ترتیب...

مهم نیست...

چند روز پیش هم یه فیلم دیدم که قهرمان (شخصیت اصلی) داستان صدای راوی داستان رو میشنید. این بود که فهمید داره میمیره. بعد از کلی اتفاق، قهرمان، نویسنده داستان خودش رو پیدا میکنه و میره سراغش. بهش میگه آخر داستان رو عوض کنه تا نمیره و بعد...

دیشب هم خواب دیدم که یه سری از مهمونامون اومدن تو اتاغم. من هم بعد از این که باهاشون حرف زدم با زیر پوش دویدم تو خیابون چون دانشگاهم داشت دیر میشد. (دانشگاه من تموم شده و البته خواب که عین خیالش نیست) یهو از یه خیابون اون سر شهر سر در آوردم و بعدلباسام رو پوشیدم و...

از این خواب ها که همه میبینیم. ولی بهم اعتماد کنین، طرحهای فوق العاده ای ازش درمیاد. ممکنه بگین شب رو پرخوردم که امیدوارم نگین چون اتفاقاً اصلاً اینطور نبود. ضمناً اگه اینو بگین...

خلاصه راه که میرم شکلها میان و میرن، سوژه ها، اسمهای داستان، طرح، شیوه روایت و کلی چیزهای دیگه،         ولی من فقط به اون مهمون لعنتی فکر میکنم.

برای اینکه سر و ته این نوشته رو جمع و جورش کنم، میگم               پایان

 آخه جور دیگه ای نمیشه...

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه 1387/11/26 و ساعت 19:24 |
سلام به تمام دوستان واقعاً عزيز...

و البته دوستان نسبتاً عزيز و همين طور کسايي که چشم ديدنشونو ندارم!!!

يه مدت بود چيزي نمينوشتم. (کاملاً مشخصه...) اينکه چرا و چي شده بود قضيه اش يه کم طولانيه.

ولي خوب احتمالاً يه سري ميگن پيش مياد که صادقانه درست ميگن. به هر حال خوشحالم که برگشتم، خیلی.

 

 

 

اين هم براي اين دفعه...

نميدونم تا حالا اين احساس بهتون دست داده که...

بايد آدم بپذيره اوني رو که هست و قبول داشته باشه. ولي در عين حال يه سري از خصوصياتِ، گاهي شخصيتيتون، رو دوست دارين بهتر و بعضي وقتها به کل عوض کنين. چون به هر حال دوست دارين بهتر باشين. حداقل براي خودتون...  حالا اگه بخواين راضي باشين به اوني که هستين، خُوب... بهتر نميشين.

با این حساب اگه دوستان کمی دقت بفرمایند... یه کمی، با عرض معذرت، اوضاع گوزپیچ میشه. چرا؟ خوب دقت نکردین دیگه... اگه بخوایم بهتر از اونی که هستیم بشیم یا حداقل پیشرفت کنیم باید تغییر کنیم و اگه بخوایم بیش از حد!!! تغییر کنیم دیگه اونی نیستیم که هستیم... (چی گفتم!!!)

پس باید تغییر کرد یا به اونی که هستیم راضی باشیم؟

البته خیلی از عزیزان دل برادر، خواهند گفت هر دوش لازمه، که به نظر من درست هم میگن.

ولی به هر حال اون خط تعادل کجاست؟ یا صریحتر بگم بعضی موقعها (بسته به شرایط) مجبورین انتخاب کنین بین تغییر کردن یا به اونی که هستین راضی بودن.....................................

 

 

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1387/11/08 و ساعت 21:41 |