چند ماه پیش توی پارک با یکی از دوستان بودم که یه نفر کاملاً تصادفی باهامون آشنا شد. (سوءتفاهم نشه...) حدوداً ۴۰ ساله و چیزی که ازش خیلی واضح یادمه دندونهای داغونش بود. ۲،۳ ساعتی حرف زدیم. خیلی شاکی بود، خیلی. از اونهایی که به زمین و زمون فحش میداد. همشم مسئول تمام بدبختیها و حتی سوراخ شدن لایهء اوزون و بدی آب وهوا رو زیر سر یه گروه خاص می انداخت.
یه حرفی ازش یادم نمیره، چون خیلیها رو شنیدم چنین حرفی میزنن.
گفت "الان روزگار سیاهه... بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست"
میخواستم سرش رو با دوتا دستام بگیرم. بیارمش نزدیک خودم. بهش خیره بشم و خیلی تأثیرگذار بگم "هست... بالاتر از سیاهی هم رنگی هست"
اگه اینجوری فکر نمیکرد همجنس بازم، برای تأثیرگذار بودن حتماً این کار رو میکردم.
کلاً گفتم که بگم اوضاع از اینی که هست بدتر هم میتونه بشه. محض رضای خدا، فکر نکنیم دست روی دست بزاریم بدتر نمیشه...
روز دانشجو مبارک...
+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1387/09/17 و ساعت
17:53 |
